زهرا نازنازیزهرا نازنازی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

خاطرات زهرا نازنازی

آخرین پست 1389 مروری بر سالی که گذشت

سلام سال 1389یا  بهتره  بگم خداحافظ سال 1389 تو یکی از بهترین و زیباترین سال‌های زندگی من بودی درست مثل سال 1372 روز یکی شدن من و همسری و آغاز زندگی مشترکمون و سال1376 تولد پسرعزیزم و امسال که دلیلش بدنیا آمدن دختر نازنینم هست. حالا بیا ماه به ماه با هم مرور کنیم و ببینیم چطور بر من گذشتی!! ... (ادامه مطلب)                    پیشاپیش سال 1390 بر شما مبارک باد   نظرات دوستان گلم فروردین هفت ماه میشد که دخترم در بطن من رشد میکرد و لحظه‌شماری‌های من برای در آغوش گرفتن و دیدن دختر ن...
3 فروردين 1390

تشـــکرانــه

به لطف خداوند و از دعای شما خوبان زهرا نازنازی حالش خیلی بهتره بخــــــاطر داشتــــن ... نعمت سلامتی  همسری مهربــان و فداکار پسر و دختری سالم و دوست داشتنی  دوستـــان مهربان و بامعرفت و نعمت‌هایی که من بدلیـــل کوچــکی در مقابل دریاــی بیــکران الطافــت زبانم قاصــر به بیانشان می باشد. **امیدوارم بنده‌ی شایسته‌ای برایت باشم** از شما دوستان خوب و عزیزانی که در پست قبل نظر گذاشتید و به من دلگرمی و انرژی مثبت دادید از صمیم قلب سپاسگزارم و با روحیه‌ای...
28 اسفند 1389

بیقراری بخاطر دندون درآوردن

امروز شما از صبح که بیدار شدی همش بیقرار بودی . دیشب هم تا صبح هر نیم ساعت یه بار از خواب بیدار میشدی و شیر می خوردی. نمی دونم چرا اینطوری شده بودی! فکر کنم به خاطر دندونات باشه. آخه هر شیی رو با حرص به لثه‌هات میکشی. به همین دلیل من امروز نتونستم هیچ کدوم از کارای خونه رو انجام بدم و همش شما رو بغل کردم . بالاخره با مالیدن ژل مخصوصی که دکترت داده بود تا در مواقعی که خیلی اذیت میشی برات  به لثه هات بمالیم و دادن چند قطره استامینوفن یه کم آروم شدی. تازگی‌ها هم که اصلا دوست نداری حتی برای یک لحظه تنها بمونی. همش دوست داری یه نفر تمام وقت پیشت ...
19 اسفند 1389

یک شب زیبا + آغاز خونه تکونی

پنجشنبه شب 12اسفندماه   بابایی پیشنهاد دادند جشن  نهمین ماهگرد زهرانازنازی رو مهمون ایشون باشیم و با استقبال فراوان ما مواجه شدند. این ماه جشن ماهگرد شما خیلی بهمون خوش گذشت و در رستورانی که بابایی زحمت کشیدند موسیقی سنتی بطور زنده اجرا میشد . شما خیلی ذوق کرده بودی و حسابی دس دسی کردی .  با این کار بابایی کلی روحیه‌ام عوض شد. [ تقدیر و تشکر از همسر مهربونم ] زیبایی این شب وقتی دوچندان شد که همزمان با خارج شدن ما از سفره‌خانه ، برف شدید می بارید و همه جا رو سفید کرده بود. من هم که عاشق برف هستم ...
19 اسفند 1389

پنجشنبه و جمعه ای که گذشت

به نام خدا خدا رو شکر از وقتی زهرا نازنازی بدنیا اومده دو تا از گل پسرای خانواده‌ی ما به جمع آقایون متاهل پیوستن. اولیش پسرخاله‌ی مهربونش و دومیش پسرعموی عزیزش حالا فقط مونده پسردایی زهرانازنازی که فعلا کسی حریف ایشون نشده و از پذیرفتن بار مسئولیت شونه خالی می کنه.   به امید خوشبختی و شادکامی همه‌ی جوان‌های عزیز پنجشنبه مراسم بله برون پسرعموی زهرا نازنازی (ایمان عزیز) بود . من اول با خودم فکر کردم چون ممکنه زهرا اذیت بشه در این مراسم شرکت نکنم ولی با اصرار بابایی و البته اشتیاق خودم دل به دریا زدم و با زهرا نازنازی راهی شدیم . ( آخه میدونین ما دیگ...
9 اسفند 1389